.. ما عاشقانِ آوانگاردِ حسین
وبلاگ شخصی مجتبا اصغری
جمعه 14 آذر 1393 :: نویسنده : مجتبی اصغری

همه دارند هاج و واج یکدیگر را نگاه میکنند. قصر، بوی مرگ می دهد.
ساعت از حرکت ایستاده است. چه غروب بدی ست! چه غروب نفرت انگیزی!
از اتاق ولید صدای شاهین نجفی می آید.
"لیوان بعدی قرص های حل شده در سم ..
باور بکن .. از هیچ کس دیگر نمی ترسم .."
پاهایش روی هم انداخته و کنار پنجره سیگار می کشد.

عمو هِشام در را باز می کند
 : ولید چه کار میکنی با خودت؟ خوب باش پسر.
:مگر نمی بینید پدرم حیثیت آل مروان را به بازی گرفته است؟
 : زود قضاوت نکن. پدرت مریض است.سرطان است آخر. مرگ خبابه بهانه است تا دردهایش بروز کند.
: عمو!
 : جانم.
: آخر این قصه چه می شود؟
 : ما با همیم. پدرت خوب می شود. دعا کن.

فاطی، خواهرِولید بدجور گریه می کند. دوس پسرش رفته.
فکر می کنند برای پدرش زار می زند.
هِشام سرِ فاطی را به آغوش می گیرد. بالش،خیسِ خیس است. موهایش پریشان.
دهانش هم بوی الکل می دهد. هندزفری از گوشش افتاده ..
صدای ماهک می آید:
"..
باید باور کنم رفتی اگه حتی  .. برام سخته ..
ولی بوی تنت با من .. هنوزم .. روی این تخته ..
تب وابستگی .. مرگه .. یه جوری که نمیدونی ..
چجوری سر کنی وقتی نباشه .. نه .. نمیتونی .. "

 : عموجان همه چیز درست می شود. غصه نخور.
:عمو ما همه چیز را باختیم .. همه چیز را ..
 : هنوز دلت برای مادرت تنگ می شود؟
:اگر دوستمان داشت، ولمان نمی کرد.می بخشمش. هم پدر را .. هم مادر را ..
 : تو دختر شایسته ای هستی .. جوانی ات را با این فکرها تباه نکن ..
: پدرم .. پدرم جوانی ما را تباه کرد .. خودش را برای یک جبّه ی بی ارزش خوار و ذلیل کرد
 : خبابه را می گویی؟
:بله. حالا هم که مُرده، دست بر نمی دارد. بر جنازه ی متعفن اش چنباتمه زده. 
 : شرایط بهتر می شود عموجان.

هِشام از پله ها پایین می آید. به اتاق خلیفه می رود. یزید متصل به دستگاه است.
با لوله نفس می کشد. جنازه ی خبابه هنوز آنجاست.
هِشام مسئول تیم پزشکی را فرا می خوانَد. با او صحبت می کند.
پزشک می گوید حال خلیفه تعریفی ندارد. اما گذشت زمان،بهبودش می بخشد.
دستور می دهد جنازه را ببرند.
پزشک از حال یزید نگران است اما حرف هشام،حکم حکومتیست.

ساعت : 9 شب . هشام مسئولان ارشد را فرا می خوانَد.
جلسه،بسیار مهم است. ولید و فاطی هم با اکراه آمده اند.
 : عزیزان. خواهران و برادران. ما سال های سختی را پشت سر گذاشتیم. امروز عزت و اعتبار حکومت ما، مرهون تلاشها و فداکاری های پدران ما، مروان بزرگ و حضرت عبدالملک است. امروز آل مروان پرچمدار علم و دانش و فرهنگ و تجدد اند. در دنیایی که عقب ماندگان به پیروی از بنی هاشم و آل علی ندای بازگشت به جاهلیت را سرمی دهند و در افکار خرافی و متحجر خود غوطه ورند، آل مروان، علم و دانش،فرهنگ و تجدد را برای مردم به ارمغان می آورند. سرزمین های غربی را یک به یک به دست تدبیر خود فتح می کنند و عقلانیت را به جای تعصب وتحجرجاهلی به مردم هدیه می دهند. خواهران و برادران! ما توطئه های بزرگی را هم پشت سر گذاشته ایم. مختاریون در عراق. زبیریان درحجاز. خوارج در یمن و منافقان در شام. آری تعجب نکنید! منافقان در شام! کم نبودند کسانی که با اعتبار و اصالت مروانی به تخت نشستند اما راه دشمنان این مرز و بوم و ملت را پیش گرفتند. مسامحه کردند یا امتیاز دادند و در آخرهم خودشان در جهنمی که برای خود ساخته بودند غرق شدند و ننگ بدنامی را به ابد برای خود خریدند. عزیزان من! خلیفه بیمار است. حقیقت، این که، دوسال است سرطانش محرز است. حالا هم که بنا به دلایلی شرایط روحی اش خراب شده و ادامه ی زندگی و حکومت برایش مقدر نیست.ما برایش دعا می کنیم اما متاسفانه باید بگویم رفتنش قطعیست.. پزشکان قطع امید کرده اند .. من به عنوان ولیعهد ،امشب شما را جمع کردم تا بگویم لازم است فضای جدید را مدیریت کنیم. جارچیان موظفند برای خلیفه ندای دعا بدهند. خزانه داراین ماه موظف است،بیشتر به مردم بپردازد. فرماندهان نظامی هم موظف اند در مرزها آماده باش باشند. همه نیز باید بکوشیم از ولید بزرگ، جوان رشید خلیفه ی مان حمایت و اطاعت کامل را داشته تا انشالله در فرصتی مناسب،تاجدار دستگاه حکومت مروانی باشند .. "
ولید پوزخندی می زند و درِگوش فاطی زمزمه می کند :
حاکم کُتی دادیم! حکومت به آلِ عمو هشام مبارک باد.

ساعت 11 شب همه متفرق می شوند.

هشام به پزشکان اشاره می کنند بروند.
ملاقات با خلیفه ی بیمار ممنوع شد.
سیم های دستگاه تنفس، از برق کشیده می شود.
دو سه روز بعد،مرگِ خلیفه تایید شد.





پی نوشت :

یزید بن عبدالملک بن مروان در شعبان 105 هجری درگذشت.




نوع مطلب : ایده آل های "من"، سرگذشت نامه ها، تاریخ اسلام و ایران، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 13 آذر 1393 :: نویسنده : مجتبی اصغری

 همیشه با این پرسش مواجه بوده ام که دین امریست بَدَوی یا نه؟ یعنی دین ، معلولِ ناتوانیِ انسانِ نخستین از تدبیرِ امورات است یا برنامه ای جامع و پیوسته برای بشر در تمام اعصار؟ .
 این نکته بسیار مهم است که دین، بخشِ مهمی از آن،"سازوکاری برای سروسامان دادن مناسبات میان انسان ها"ست. البته غلظت این اهمیت،بستگی به نگاه ما به اصل مقوله ی دین دارد. چه اینکه "توحید" با تمام انشعاباتش،به عنوان مهم ترین اصل دعوت پیامبران، فارغ از مناسبات میان انسان هاست یعنی بُت باید شکسته شود ومظاهرِ شرک از بین برود خواه مردم آن جامعه مناسبتشان تنظیم باشد یا نباشد! خواه ربا می خورند یا نمی خورند! خواه فحشا می کنند یا نمی کنند! ادیان الهی متفق القولند که: بُت و بُت پرستی باید نابود شود. یعنی سروسامان دادن به مناسبات میان انسان ها،همه ی دین نیست. چقدر است؟ نمی دانیم. بستگی دارد به دریچه ای که از آن به اصل دین و دین داری می نگریم.
 نشانه های محکمی، ذهن را به این سمت،سوق می دهد که دین،تاریخ انقضایی دارد و آن جایی که جریانِ سیالِ بشر به یک حد متیقن از فهم و شعور می رسد،
دین کاراییِ خود را به تدریج از دست می دهد و مفاهیمی جدیدتر
و مدرن تر با درون مایه ی ماتریالیستی جای آن را می گیرد. چون از جایی به بعد ،"علمِ محض" تقریباً همه ی "مناسبات میان بشر" را سروسامان می دهد و بشر به هرچه می خواهد دست پیدا می کند، بدون آنکه نصوص مقدس یا فلسفه یا عرفان را در این روند تکاملی دخالت بدهد. اینکه نوح، تایتانیک ساخته است یا مثلاً موسی سونامی به راه اندخته ، یونس در مجاری تنفسی نهنگ گیر کرده یا سلیمان پالس های صوتی حیوانات را جواب می داده،هیچ کدام از این معجزات یا امور خارق العاده،به فرضِ اینکه عقل غالبِ بشرِ امروزی آن را بپذیرد، نمی تواند انسان را به عبودیت و بندگی در برابر دستورهای دین، مجاب کند. بشر، به هرچه می خواهد دست پیدا می کند و می رسد بدون آن که از چارچوبی کهن به نام دین،تبعیت کند. بی آن که کلیسا و مسجد را به رسمیت بشناسد. بی آنکه یکشنبه ها سرود مقدس بخواند یا جمعه ها به نمازجمعه برود. بشرِ امروز، فضاها را درنوردیده و با شبیه سازی، در خلقت طبیعی انسان دست می بَرَد. جهان امروز در مسیری حرکت می کند که نیازی به خدا احساس نمی کند. گویا آن فطرتِ خداجویی که سال های متمادی کتب دبیرستانیِ مان از آن می گفتند، چندان هم خداجو نبوده است!. می توان گفت: فرعون که در لحظه ی مرگ اعتقاد به خدا را به زبان می آوَرَد و توبه می کند،یک نمونه ی خاصّ فطرت خداجو! از یک جامعه ی آماری خداناجو است! و نمی توان همه ی فطرت ها را به آن تعمیم داد.کتابچه ی موسوم به "مرگ فلسفه .." از استیون هاوکینگ ،شاید مهم ترین اثری باشد که با وضوح عدم نیاز به این خدای خالق و قادر را تئوریزه می کند.
در همین حال،نشانه های محکم دیگری نیز ذهن را به این سمت سوق میدهد که انسان هنوز از دین و خدای این ادیان بی نیاز نیست. چه اینکه عقلِ این بشر در عین اینکه نشان می دهد هرروز متکامل می شود،بیشتر جنایت می آفریند.یعنی اگر به فرض دین را امری بَدَوی بدانیم و امتدادِ آن را منوط به نرسیدنِ انسان به حد متیقنی از فهم و شعور؛باید قبول کنیم که انسانِ امروز در عالم معنا ،همان میزان،بَدَویست که هابیل و قابیل بودند. هرچقدر هم که رنگ و لعاب مدرنیته و جذابیت های ظاهر بخواهد فکر ما را درگیر کند،نمی تواند جنگ های جهانی اول و دوم،بمباران اتمی هیروشیما،نسل کشیِ فلسطینیان در صبرا و شتیلا،بمباران شیمیایی حلبچه،سوزاندنِ دیودیان در خانه هایشان،شکنجه گاه های گوانتانامو و ابوغُرَیب و هزاران هزار جنایت دیگر را از یادمان ببرد. بشرِ امروز، محیط زیست را نابود می کند،منابع طبیعی را از بین می بَرَد و به آثار گذشتگان بی اعتناست.
جالب اینکه اخلاق و انسانیت نیز
بر مبنای اراده ی همین انسان تعریف خواهد شد. آن چیز که قاطبه ی این انسان ها مذموم بشمارند مذموم است و آن چیز که مذموم نشمارند مذموم نیست. آن چیز که ممنوع کنند ممنوع است و آن چیز که ممنوع نکنند،ممنوع نیست. اینها به این معناست که مناسبات اجتماعی و سیاسی، همچنان به یک "سازوکار" نیاز دارد اما این سازوکار را این بار،خودِ انسان ارائه می دهد و اجرا می کند. در دو سه قرنِ اخیر،"ایسم"ها این سازوکار را پیشنهاد کرده و هرکدام در برهه ای خود را در مظن آزمون و خطا نیز قرار داده اند. تقابل یا تلاقیِ "ایسم" ها با مذهبیون شاهراه مهمی را در مبحث پلورالیزم(اعم از دینی و غیر آن) بوجود می آوَرَد. بنا نیست که این مکاتب در این مجال و مقال،نفیاً یا اثباتاً مورد بررسی قرار بگیرند اما نکته ای که در نظر دارم به آن بپردازم اینست که هر کدام از مکاتب بشری (و یا ادیانِ الهیِ تحریف شده که در رده ی مکتب دسته بندی می شوند) یک میزانی از حقیقت را با خود به یدک می کشند.اولین سوالی که یک مذهبیِ قشری از ما می پرسد این است که مگر حق و حقیقت دچار کثرت نیز می شود؟ پاسخ ساده ی ما اینست که حق،یک چیز است و کثرت پذیر نیست اما هرمکتبی به یک میزان،ولو اندک،از حقیقتی که حقانیتش راقائلیم،بهره ای برده است.چه اینکه در منظومه ی اصیل اسلامی می خوانیم " انظر الی ما قال" نه "من قال" . یعنی ممکن است در معنا اشتراکاتی با جریان هایی داشته باشیم که در لفظ این گمان وجود ندارد.







پی نوشت:

 

برای مثال فارغ از تعصبات، کارل مارکس و فردریش انگلز خدمات شایانی به مجموعه ی فکری بشریت کرده و مانیقست کمونیزم و فلسفه آلمانی اثر مهمی در فلسفه به شمار می رود . مانیفست کمونیزم به سرعت کشورهای جهان را درنوردید و انقلاب های کارگری و سوسیالیستی را رقم زد.کمی بعد اما، لنین و استالین با این شعارها،قدرت بزرگترین کشور دنیا را به دست گرفتند و با جنایات بی سابقه ی خود،کمونیزم را به موزه فرستادند!. در هر دو بعد اجتماعی و سیاسی، شالوده ی فکری مارکسیسم با ادیان الهی متفاوت است چراکه اساساً ادیان الهی منادی توحید اند و مارکسیسم مجموعه ایست خداناباور.
مارکسیسم ،لغو مالکیت خصوصی را می خواهد اما ادیان الهی
این الغا را نمی پذیرند. مارکسیسم به حکومت های کاگری-سوسیالیستی آن هم در دوفاز معتقد است اما ادیان الهی بر گرد شعارهایی چون "امامت و امت" متمرکزاند.
با تمام اینها کمونیسم برای تقسیم بندی جامعه به دوطبقه ی بالادست و پایین دست دو واژه ی نمادین بورژوا و پرولتاریا را به کار می بَرَد و اسلام، اغنیاء و مستضعفان را. مستضعف همان پرولتاریای خداباور است که آینده ی جهان و قدرتِ پیشِ رو،متعلق به اوست "و نرید ان نمنّ علی الذین استضعفوا فی الارض". کمونیسم از "کمون" خبر می دهد و اسلام از "امت واحده".





نوع مطلب : ایده آل های "من"، نقطه نظرات، شبهات پیرامون اسلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 خب از چه بنویسم؟ نمی دانم. فقط می دانم دلم(دلم؟ کدام دل؟) برای هیچ چیز پر نمی زند. نمی دانم چطور می شود به اندازه ی صفرِ کلوین منقبض شده باشم و آنوقت راست راست راه بروم. به حرم حضرت عبدالعظیم می روم. زیارت میکنم و یک چیز می خواهم از نواده ی حسن : زیارت حسین. نمی دانم کِی و کجا نصیبم می شود اما من صبر می کنم ..
...

پی نوشت:

1-سال آینده کربلا می روم .. عزمم را جزم کرده ام .. اگر بطلبند ..

2- بعد از درسم ازدواج می کنم .. برای خدا ..
یغنیهم الله من فضله ..
سربازی هم بی خیال .. درست می شود یک جور ..

3- ارشد می خوانم این روزها ..
هرکس
خواست بسم الله  ..




نوع مطلب : خاطراتِ "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


قطام! خنگِ من! تو را به خدا سرِعقل بیا! بیا به سیاست کار نداشته باشیم خب؟ من به علی چکار دارم؟ به خدا این سیاست پدر و مادر ندارد! ما را می بلعند! به دعواهایشان نگاه نکن! من نه چپی ام نه راستی! من اصلا نمی فهمم چپ کدام است و راست کدام! من تو را می شناسم فقط! بفهم یه کم! عثمان و علی داماد محمد بودند و محمد، داماد عمر و ابوبکر! بعد،علی بیوه ی ابوبکر را گرفت و عمر،دخترِ علی را! همین اشعثِ بی پدر که داری سنگش را به سینه میزنی دامادِ ابوبکر است و دخترش عروسِ علی! قطام! قطام! قطام! تو مهندسی! باید بفهمی که این گِراف یعنی چه؟؟ .. یعنی در این جنگ قدرت ما هیچ کاره ایم! یک روز باهم قهرند یک روز با هم آشتی! ما به حکومت چکار داریم آخرعزیزک ام؟ . می رویم یک گوشه و زندگی مان را می کنیم.کورشوم اگرحرف سیاسی بزنم! اخبار تعطیل. بیعت بازی تعطیل. فتنه ی جمل تعطیل .صفّین و مذاکرات حکمیت تعطیل.نهروان تعطیل.حرقوص بن زهیر احمق بود خودش را به لجن کشاند. تو دوست داری برو از شب تا صبح پست های عایشه و حفصه را لایک کن. عکس طلحه و زبیر و فقیه مجاهد ابوموسی اشعری را بچسبان به دیوار اتاقت! ولی دلیل نمی شود سیاسی باشیم! من در پستوی خانه ام میخواهم هرنظری بدهم . تو به من می دهی!! و من به تو! نظرمان را !. چکار داریم خودمان را در عالم سیاست بدبخت کنیم! می گویی ریشم بلند است؟ متحجرم؟ کوتاه می کنم اما فکر کردی خودت صوفیا لورنِ کوفه هستی؟ با آن اَبروهای مثلِ پاچه ی بز! و خانه ی تان در پایینِ شهر! به علاقه ی شخصی هم چکار داریم؟ من شب ها شحّات گوش می کنم تو کِیتی پِری گوش کن!دخترجااان! چقدر کله شقّی! انقدر در عروسی دخترهای ابی العاص برقص تا خسته شوی! دست بردار ازینهمه حرف و دلیل های مفت! عاااااااشقت هستم بی معرفت ..



پی نوشت :

1- گنجشکِ من تو باشی و من در به در شوم ..
از صبح تا غروب پیِ آب و دانه ات .. (علیرضا بدیع)

2-یه دل نه صد دل عاااشق
قطام انگار نه انگار ..

3- قطام خیلی خر است، نمی ارزد به یک تار موی مولاعلی. (مجتبا)
 





نوع مطلب : ایده آل های "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 11 آبان 1393 :: نویسنده : مجتبی اصغری

ربنا ولا تحمّلنا مالاطاقةَ لنا به واعف عنّا .. واغفرلنا .. وارحمنا
انت مولانا وانصرنا علی القوم الکافرین ..




پی نوشت:

1- آماده ام برای روزهای ازین سخت تر ..
2- خیلی کاری به کار کسی ندارم ..
3- شب ها عجیب گریه می کنم ..
 فانا عند المنکسرةِ قلوبهم




نوع مطلب : خاطراتِ "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 12 مرداد 1393 :: نویسنده : مجتبی اصغری

برای صدمین بار دارم این صحنه را ریپیت می کنم:

زیباترین سکانسی که در عمرم دیده ام

از بهترین سریالی که دیده ام :

"مرگ تدریجیِ یک رویا"

دانیال حکیمی پارچه ی سفید کنار می زند :

" جنازه ی ساناز"

ناگهان موسیقیِ متن پخش می شود ..

"چشام بستست ..

جهانم شکل خوابه،عذابه،اضطرابه .."

 

 تمام دیشب را با صدای بسیونی خوابیدم. سوره ی یاسین و نصر. بسیونی در گوشِ خر، یاسین می خواند.از جمعه تا همین دیشب، چهل و هشت ساعت بیدار بودم. چهل و هشت ساعت زبانم بسته بود ..دیشب یکهو بغضم باز شد .. حسّابی که ابر دلم بارید، احساس کردم آرام تر شده ام ..اگر مسعود قالیباف نصف شب حالم را نمی پرسید ..اگر الطافی جواب "هایکوهایم" را نمی داد ..اگر دیروز با مصطفی عسگری به سینما نمی رفتم ..اگر ممدرضا  مرا به زور به خانه ی شان نمی بُرد و برایم تار نمی زد ..اگر دلخوشی به مسئولیت جدیدی که دیروز گرفتم نبود ..اگر نوید برایم درد و دل نکرده بود..اگر ژلوفین،ایبو بروفین و استامینوفن ساخته نشده بود ..اگر بسیونی سوره ی یاسین را اینقدر خوب نخوانده بود ..اگر جیرانی، مرگ تدریجی یک رویا را نساخته بود ..اگر آهنگ مکزیکیِ " آمو میو" را نداشتم ..اگر .. اگر ..اگر این اگرها نبودند معلوم نبود چه بلایی به سرم می آمد.خودکشی چیز عجیب و بعیدی نیست برای انسان،اگر به یک حدی برسد ..حدی که انتظارش را ندارد ..حدی که یکهو شب بخوابی و صبح همه چیز عوض شود ..من خوابِ یک مهمانی(؟) دیده بودم. " خوابم درست شبیهِ تو را می بَرَند بود .." این بیتِ مهدی فرجی در مخم پیچید ..نمی دانم چه شد که به غزل هایش تفال زدم. به مهدی فرجی.آمد : " حیف است،حیفِ دستِ تو ودستهای من، باید قبول کرد که رفتی .. خداااای من " بعد از تو دیگر خدا هم مهم نبود(؟) بود ؟ بود. چون اگر نبود کاری دستِ خودم می دادم. "و لقد همّت به و همَّ بها و لولا اَن رءا برهانَ ربّه .." ( مرگ قصدِ من را کرد و من قصدِ مرگ را .. اگر نبود برهانِ روشنِ پروردگارم ..)

 

پی نوشت :

1- الحمد لله الذی اذهب عنّاالحَزَن (با همان صدای طاروطی بخوانید .. با مقام سه گاه .. با الله الله های ابوالقاسمی)

2- مسعود ؛ قبر من خیلی عجیب بود .."خوب شد حاج آقای بحرینی ندید .. چون توی مشهد از یک قبرِ الکی ترسید"

3- مسئولیتی را در جایی تحویل گرفته ام. دعایم کنید. دعایم کنید در انجام وظیفه ام موفق باشم ..

" علیه توکّلتُ و الیه اُنیب .."

4- چند هایکو و تک بیتی و دوبیتی خواهم گذاشت .. خیلی زود ..





نوع مطلب : خاطراتِ "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 3 مرداد 1393 :: نویسنده : مجتبی اصغری

.. و قصه از آنجا شروع شد که دیدم روحانی در ورزشگاه شیرودی گفت(به این مضمون): ".. من اجازه نخواهم داد ماموری بی نام و نشان از حجاب دختران و زنان ما سوال کند ..زنان ما خود،حافظ حجاب و عفافِ خویش اند .." که این جملاتِ احساسی با تشویق و کف و سوتِ آنچنانی حاضران در جلسه،همراه شد. همان موقع دریافتم که روحانی یا تیمِ او در مسائل فرهنگی اضطرابِ متن دارد.روحانی حتی اگر اندیشه ی "حجابِ آزاد" را در اتوپیایش داشت و می خواست مثل طالقانی (ره) شعارِ حجاب اختیاری را جا بیندازد،که بعید است چنین باشد،نمی بایست چنین بی مهابا اظهارنظر می کرد و فرصت طلبانِ اجتماعی و سیاسی را جسور می کرد. فرصت طلبانِ اجتماعی کسانی هستند که لاابالی گری و اباحه گری و بی اخلاقی، پیشه ی شان است. کسانی که چون اعتقادات دینی ندارند و یا سست اند، بحث های تخصصی همچون "وجوب یا استحباب"  و یا "اجبار و اختیار"در امرِ حجاب برایشان بی معناست و اصلاً در دایره ی اطاعتِ شرعی نمی گنجند که بخواهند با بیّنه ی شرعی حجاب بگیرند یا نگیرند. این گروه که نمود و جلوه گری شان در پایتخت، محرزتر است از شعارهای پوپولیستیِ آنچنانی نهایت سوء استفاده را می کنند و به خود اجازه می دهند در لباس،پوشش،سبک زندگی اجتماعی و رفتار عمومی، بی مبالات تر و لاابال تر بشوند. اما فرصت طلبانِ سیاسی کسانی اند که از این شعارهای نسنجیده،نهایتِ استفاده را در جهت تخریب حریف(یعنی روحانی) می برند و این حرف ها را به نیزه چسبانده و احساساتِ گروه های متعصب مذهبی را بر می انگیزند. فارغ از فرصت طلبیِ فرصت طلبان،نکته مهمّ دیگری که نگرانی به بار آورد این بود که گویی روحانی،پس از این همه سال معادلات قدرت در نظام را نمی داند و آیا متوجه نیست که اموری از این قبیل به تصمیم گیریِ قدرتی غیر از دولت،همچون رهبری،مجلس و قوه قضاییه و نیز نظر مساعدِ روحانیون بانفوذ در حوزه و مراجعِ معتمدِ نظام،نیاز دارد؟ کمااینکه این نگرانی "به جا" بود و در بعضی مسائل شعارهایی داده شد که  سطح انتظارات مردم را بی مهابا ارتقا داد اما اینک پس از یکسال،روحانی در تحقق آنها مستاصل است. چون از همان ابتدا نیز مشخص بود که تحققِ این شعارها در حدود و ثغور قانونی و شرعیِ دولت نیست.

روحانی در همایش شیرودی و سردادن شعارهای انتخاباتی

 حلقه ی مشاوران روحانی خیلی زود امورات را بدست گرفتند و واضح المبرهن بود که هیئت دولتِ تدبیر و امید در سایه ی نظارت و نظر این مشاورانِ بانفوذ تشکیل شد. مشاورانی که باید از مجمع تشخیص و بنیادِ باران گرفته تا بهارستان و پاستور،همه و همه را اقناع  می کردند تا فی المعنا دولتی ائتلافی از عقلا تشکیل شود که هم، بدنه های اجتماعی خود را حفظ کند و هم نهاد های حاکمیتیِ متعصب را آرام. هسته ی اصلی این تیم مشاوره،خیلی زود هدایت برنامه های اقتصادی دولت را بدست گرفتند و با وجودِ تمام فراز و فرودها در مجموع بنظر می رسد عملکردِ قابلِ قبولی در حوزه ی اقتصادی به نمایش گذاشتند.هرچند از همان ابتدا،شبهه پردازان، شبهه ی اقتصاد لیبرالیستی (بازارمحور) را به زبان ها انداختند و حتی سعی کردند رییسِ دفتر را سهمیة التُّجارِ دولت! معرفی کنند اما توفیق های نسبی و التیام بخشِ دولت در کنترل بازار ارز و کاهش تورم، تیم اقصادی را تا حد زیادی از تیغ تیز انتقادات، به نسبت، دور داشت.

نوبخت، نهاوندیان و طیب نیا؛ سردمدارانِ تیم اقتصادیِ روحانی

 هر قدر مشاوران اقتصادیِ روحانی، در فکر و عمل منسجم کار کردند و از حاشیه ها به دور بودند، کمی آنطرف تر اما، ساز تیمِ فرهنگیِ دولت، به اصطلاح، فالش می زد. عدم انسجامِ فکریِ کافی میان مشاورانِ فرهنگی روحانی و کم تجربگی نسبیِ آنها در میادین فرهنگی(به گونه ای که فکر و عمل و اهداف و برنامه ها یکسان باشد و تبعات هرکاری سنجیده شود)به علاوه ی فشارهای منتقدانِ منتقم،شاید از مهم ترین عواملِ حاشیه های فرهنگیِ دولت باشد.(مثلثِ جنتی ،اکرمی و آشنا).

 مرداد ماهِ سال گذشته، درست هنگامی که رسانه ها از گمانه زنی برای وزارتِ علی مطهری یا مسجدجامعی بر مسندِ ارشاد سخن می گفتند، روحانی در سکوت خبری، سفیرِسابقِ ایران در کویت و رییس دفترِ پیشینِ خود را به ارشاد فرستاد.امری که می توان حدس زد دلیلش، باقی گذاشتنِ مطهری به عنوانِ بقیّت السّیف جنبش "حقگو و حقخواه" در مجلس و نشاندنِ مسجدجامعی بر کرسیِ ریاست شورای شهر، به عنوان پشتوانه ای حاکمیتی، باشد. انتخابِ پسر، پدری منتقد را پشتِ تریبون های نمازجمعه دچارِ تردید کرد. سرسخت ترین منتقد عملکرد وزارتخانه های ارشاد در دو دهه ی اخیر، حالا باید تجربه ای سخت از رویارویی با دگراندیشیِ پسر در وزارت ارشاد داشته باشد.

آیت الله جنتی،اوایل انقلاب برای دستگیریِ یکی از پسرانش که با سازمان منافقین همکاری میکرد، نذر کرده بود.و سرانجام فرزندش در درگیری با سپاه پاسداران کشته شد. جنتی از منتقدان اصلیِ اصلاحات، مجلس ششم و جریان های حامیِ هاشمی در سال های اخیر بوده است. دو سال پیش بود که او، در تریبون نماز جمعه، تلویحاً هاشمی را گردن کلفت نامید./ ریز نوشت: "سخت است پیمبر شده باشی و ببینی! ، فرزندِ تو دینِ دگری داشته باشد!"

 

علی جنتی از اواخر جنگ، تقریباً ،جزو حلقه ی نزدیکان هاشمی بوده است.

 

دیدار علی جنتی با نوه ی اصلاح طلبِ بنیانگذار انقلاب (ره)

 

علی جنتی در کنار رییس جمهور اسبق و نوه ی دختری امام (ره)

 در وهله ی اول عمده ی جریان های تندروی اصلاح طلب و حتی شاید بهتر بگوییم: جریانات سهم خواه، روحانی را از تیغ تیز انتقادات مصون نگذاشتند و با نام بردن از رحمانی فضلی،پورمحمدی و جنتی به عنوان مهره های قدرتمندِ اصولگرا در دولتِ تدبیر و امید، نارضایتی خود را ابراز می کردند. اما جریاناتِ نزدیک به اعتدال و حتی اصولگرایان، عمدتاً سکوت اختیار کرده و منتظر بودند تا وزیرِ جدید،پرده از کاریزمای خود دراندازد.جنتی رفته رفته آنقدر برای جناحِ دلواپس،مخاطره انگیز ظاهر شد که عاقبت او را با سقوطِ وزیرِ اسبقِ ارشادِ اصلاحات،مقایسه کردند.

 

ترازوی انصاف :( نقدی بر برخی مواضع و اقدامات وزیر ارشاد)

ا- اصرار بر رفع فیلترینگ شبکه های مجازی به خصوص فیس بوک:

 هرقدرکه پرداختن به آزادی های اجتماعی و رفع محدودیت از فکر و اندیشه ی مردم اهمیت دارد، اما باید توجه کرد آیا واقعا فرهنگ سازیِ لازم و بسترسازیِ کامل برای رفع محدودیت از انواع و اقسامِ شبکه های مجازی که ذهنِ جوانِ از همه جا بی خبر را آماج حمله های کوبنده ی خود می کند،امکان پذیر است؟ برای مثال هیچکس نمی تواند نقاط مثبت فیس بوک را نفی کند اما آیا براستی نسبت به جایی که عمدتا جولانگاهِ معاندانِ دین و یا انقلاب و حرمت شکنانِ اخلاقیِ ماست نباید حساسیت به خرج داد؟ فی المجموع می توان گفت طرح این موضوع به عنوان یک هدف بلندمدت و موضوعِ قابلِ بحث خوب است اما اصرار بر آن،بدون مهیاشدنِ بسترهای فکری و اجتماعیِ لازم، منطقی نیست.

2-افراط در جشنواره ی فیلم فجر و مواجهه با هنرمندان:

 بی شک آشتیِ دوباره ی اهالی سینما و تئاتر با حاکمیت، بازگشاییِ دوباره ی خانه سینما و حضور همه ی سلایق و عقاید در جشنواره فیلم فجر از برکاتِ طلوعِ دولت اعتدال بوده و هست اما توجه کنیم که دائماً از نابسامانی های هشت سال گذشته صحبت کردن و کوفتن بر طبل اختلافات،آیا نتیجه ای جز چندصدایی و باقی ماندن کدورت در بین مردم و جناحهای سیاسی کشور خواهد داشت؟. تلقی می شود مواضع وزیر،معاون سینمایی و حتی دبیرِ جشنواره، افراط گونه وخارج از انصاف و بعضاً برخلافِ مصالحِ نظام بوده است.( به علاوه ی اینکه همانگونه که هنرمند، ذاتاً نه با حکومت هاست و نه برحکومت ها نباید سعی کنیم یکی از این دوطرف را حقیرِ دیگری بکنیم. نه هنرمند باید جیره خوارِ دولت باشد و نه دولت، مجیزه گوی هنرمندان. بلکه باید همواره در حالتِ تعامل منطقی باشند.) 

3-تک خوانی زنان :

 وزیر ارشاد بدون توجه به این مهم که سالها زمان برده است که نقشِ اجتماعیِ زنان تثبیت و پذیرفته بشود ناگهان از موضوعی "بی فایده"، "خارج از اولویت" و "حساسیت برانگیز" صحبت می کند! در جامعه ای که صدای قاریان و تالیانِ زن، ریبه دارد چگونه می توان قبل ازینکه فتوای مراجع برای مردم تبیین شود و نهادهای مذهبی و حوزه ها در این موضوع به یک همگراییِ نسبی برسند، پیرامون چنین موضوعِ حساسیت زایی سخن راند؟ به انضمام اینکه رسانه های معاند سریعاً از این سخنان بهره برداری سیاسی کرده و جوری جلوه می دهند که گویی به این دلیل، در سی سالِ اخیر حقّ مسلّمی به نام تک خوانی! از زنان سلب شده و بر آنان ظلم رفته است و حالا مسئولِ رسمیِ جمهوریِ اسلامی با پشیمانی دارد به آن اذعان می کند!.

4- اصرار بر موضوع ممیّزی کتاب :

 هیچکس از سانسور رضایت ندارد اما حکومت ها همواره نسبت به سست شدنِ پایه های ایدئولوژیکی شان حساس بوده اند و این حساسیت طبیعی است. به خصوص در نظام جمهوریِ اسلامی که مبنای حکومت، تئوریِ دینیست و تبعاً حاکمیت و عامّه ی مردم، تساهل و تسامح در باب حفظ مقدسات را تحمل نخواهند کرد. گرچه به عنوان یک شعار و هدفِ بلند مدت این نظریه خوب است که بگوییم :"مردم خودشان بهتری ممیزی اند" اما گمان می شود در حکومت های سوسیال-دموکرات هم هنوز چنین بستری فراهم نشده باشد یا اگر هم فراهم شده باشد،قطعاً تبعاتِ جزایی و قضاییِ آن، بعد از چاپِ کتاب یا نشریه برقرار خواهد بود. 

 

(پایان قسمتِ اوّل)





نوع مطلب : نقطه نظرات، نقد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

داشتم به ایهامِ فروغ فکر می کردم. به "تشنه ی تابستان" . دو معنی دارد: یعنی زمستان است و شاعر عطشِ تابستان را دارد یا اینکه واقعا یک غروبِ گرمِ تابستان است و شاعر تشنه. حالا تشنه ی چی؟! تشنه ی آب؟! یا شعر؟! یا پسرش کامیار؟!( چون اولش نوشته: برای پسرم کامیار ..) اینکه می گوید پسرم آیا واقعا پسرش کامیار منظور است یا نسل های بعد از خودش؟! ..(مدتیست که شدیداً علاقه مند شده ام شعرهای فروغ را توضیحِ ادبی بدهم در حدّ فهم خودم. یک روووز از همین وبلاگ این کار را شروع می کنم اما برای اینکه کارم پخته باشد باید یکسری مقدماتی را به سرانجام برسانم. مثلاً یک بار دیگر کل اشعار فروغ را با خوانشِ یغماگلرویی بخوانم و شعرها را با صدای خود فروغ گوش کنم و آن کتابِ خاطرات فروغ را از فروغ الزمان!، خانم مهندس فلانی پس بگیرم. یعنی آدم برود هدیه اش را ازکسی پس بگیرد خیلی حرف است! چون ندارم آن کتاب را و نمی شود دیگر بخرمش! نیست در بازار! جمع شد!)   لیدیز!(لیدی گاگا در ذهنم تداعی می شود چقدر بدم می آید از این جانور!نگویید چرا پشت سرش غیبت می کنی؟ مگر انسان،حیوانِ ناطق نیست؟! اخیراً هم کشف کرده اند،المُرتَقَی اِلی جنّت الذّات هم هست!) اند جنتلمنز! (مذکرها و مونث ها و احیاناً مخنّث ها!! نترسید! نیاز نیست دست هایتان را روی سرتان بگذارید! و هرچه درجیب دارید روی میز بگذارید و یک قدم عقب بروید! آخرین باری که  خواستم ادای پرویز پرستویی در آژانسِ شیشه ای را دربیاورم فهمیدم ،حتی قبل از اینکه دوره ام هم تمام بشود" مربی" نبوده ام! آخرین باری که خواستم حمیدِ فرخ نژادِ ارتفاع پست بشوم بیشتر بخاطر این بود که هم بازیِ لیلا حاتمی بشوم! از اتوبوس سوار مترو شدم و از مترو سوار اتوبوس و من در تمام این مدت هایجکری بودم که سفره ی دلش را برای مسافران باز کرده بود! و لیلاحاتمی هم اصلاً نبود که با لهجه ی جنوبی برایم بِزایَد! و من بعداً فهمیدم که او بازیگرِ پرکاریست و اینجورجاها نمی آید! پس هروقت گفتم "خانم ها و آقایان!". نترسید!. آرتیست بازی نخواهم کرد.مطمئن باشید یک دانشجوی ساده با شما صحبت می کند! و نیاز نیست تو در کامنت خصوصی برایش بنویسی مجتبا خاطراتت را اینجا ننویس! خب؟!! حتی زمانی که فکر می کردم سوزنم روی دیالوگِ شهاب حسینی در "جداییِ(نادر و خیلی های دیگر!)از سیمین" که به قاضی می گفت از خدا بترس! ، گیر کرده است،اشتباه می کردم! من به هیچ کدام از شخصیت های فیلم شبیه نبودم. نه به اندازه ی حجّت، بدبختِ مفلوک! و نه به اندازه ی نادر، اصولگرا! و نه به اندازه ی سیمین(نه سیمین بهبانی! و نه آن سیمینی که سرودم: سیمینِ ورپریده را!) ،اصلاح طلب! و نه به اندازه آن پیرمرد،آلزایمرُ الحادّ!. و حتی .. حتی ..آخرین باری که که در سینما برای برنیس بِژو(ماریَن) گریه کردم(که بااز سروده بودم: از شباهتت به بِژو) و خواستم احمد باشم(خودِ خودِ احمد با همان ریش های بلندی که برای علی مصفّا گذاشته بودند)، فهمیدم سمِیر مرد لایقی است و اینکه لوسی به احمد گفت برنیس به سِمیر علاقه مند شد چون سِمیر شبیه تو بود!!، زِررر زده است.حتی اگر لازم شود برای اصغرِ فرهادی ثابت میکنم که این دیالوگ دروغ است و فحشش می دهم و می گویم غلط کرده ای دیالوگِ خلافِ واقع به خوردِ مردم می دهی!!  پس در این وسط تو دیگر نیا! و این وسط کامنت نگذار که خاطراتت را ننویس! نمی خواهم قهرمانِ قصه های ناتمام باشم! نمی خواهم هنرپیشگی کنم! نمی خواهم شکست هایم را به افراد نسبت دهم! من حقیقت را گفته ام هرچند با نگفتنِ تمامِ حقیقت. خب؟ یعنی من حق ندارم در وبلاگِ خودم از ناملایمات روزگار شکایت کنم؟! گفتی وجهه ی فلان جا را با این حرف ها خراب میکنی! فارغ از تمام ِاین حرف ها که برایت جواب دارم نمی دانم این وسط به تویی که حتی جرات نمیکنی خودت را معرفی کنی چه می رسد؟! ها؟! در ضمن یعنی چه "یادت بخیر"؟!! آدمی که زنده است را خاک رویش نریز! من زنده ام و نفس می کشم و چون نفس می کشم پس زنده ام (شبیه جواد خیابانی گفتم) پس اینجور صحبت نکنییید دوستان عزیزم. یادِ مرده را زنده نگه می دارند. من زنده ام.(همین دیروز یک نفر را در میدانِ بغلی مان نهی از منکر کردم که نگویی به مصداقِ آن حدیث که هرکس امرونهی را ترک کند مرده ایست بین زنده ها! پس تو هم مرده ای برای ما!)  نیاز نیست بگویی یادت بخیر! خب؟ ) و این بزرگ ترییییین پرانتزی بود که در عمرم باز کرده بودم!. برمیگردم به همان نقطه ی اول. لیدیز! اند جنتلمنز!(دیگر نمی ترسید!) چرا فکر می کنید من نباید اشعارفروغ را توضیح ادبی بدهم؟ چرا انتظار دارید همه اش از فارس نیوز و بهارنیوز و روزنامه آرمان و آفتابِ یزد و کیهان گرفته تاااا "بنگاهِ خبرپراکنیِ فلان" و "صدای فلان" و " من و او!" سعی صفا و مروه کنم؟ آخرش هم سراب ببینم! چرا انتظار دارید همه اش سیاسی باشم؟!(کارتان به جایی رسیده است که از من!! به دلیلِ نامه ی تندِ علی مطهری به حمیدروحانی انتقاد می کنید؟!! انگار من وکیل یا وصیّ مطهری ام!) یا چرا انتظارِ سیاسی کاری از من دارید؟!(البته وقتی افطاریِ انجمن اسلامی نرفتم طبعاً یعنی سیاسی کارم. خب؟) واقعا چرا نباید به فروغ خودم را مشغول کنم؟ و به فاااز بی خیالی نزنم؟ چرا انتظار دارید همیشه حرف های قلنبه و بعضاً سلنبه بزنم و ادای روحانیت معزز را دربیاورم! آقاجان! من صرفاً مهندسی ام که هنوز هفتاد واحد نگذرانده! من نه فقیهم و نه مجتهدِ متجزّی!( دوستِ عزیزم که خیلی میخوامت! و هرروز با من از مسجد برمیگردی خونه! چرا از من می پرسی بالاخره پوشش موی زن واجبه یا نه؟! اصلا با این سوالِ تو، یک لحظه شور مرجعیت را در سر پروراندم! یعنی تنِ ابن جنید و مقدس اردبیلی و آقارضا همدانی و احمدقابل در قبر لرزید! جناب امیرترکاشوند هزااار صفحه کتاب نوشته،پنج سال تحقیق کرده آخرش هم خودش در معنای خِمار گیر کرده و ما نفهمیدیم خِمار روسری است یا دامن یا پوشش؟!)یا چرا از من انتظار دارید من خوله بنت حکیم را بشناسم؟!! من کمی تاریخ اسلام خوانده ام اما رجبیِ دوانی نیستم که! آنوقتی که از من پرسیدی آیا در تاریخ اسلام ام سلیم را میشناسی؟ به طرز کاملاً شانسی از صحیح بخاری! یادم بود که ام سلیم از زنان صحابه بود که ام المومنین صفیه را برای زفاف آرایید! شاید این باعث شد که انتظار داشته باشی من انساب عرب را بشناسم!! و انساب جمهرة العرب بنویسم!. لیدیزِ من و جنتلمنزهای ریشوی من! رهاااایم کنید.بگذارید به فروغِ خودم مشغول باشم و بمیرم که این غروبِ تشنه ی تابستان،چیز بدیست. (چیز،همیشه مبهم است. در آن حد که سروده بودم برقِ چشم های تو چیزِ نافذی است و آبجیِ بزرگترِ ما،فلانِ فلانی است! و پرسیدند چرا "چیز" را در شعر بکار بردی؟ گفتم چون مبهم است) غروبِ تشنه ی تابستان چیزیست که هم خودت تشنه ای و هم غروب.

 

پی نوشت:

1- وقتت را صرف کرده ای که متن مرا بخوانی حالا هییچ پیامی نگرفتی؟ چرا فکر میکنی باید لزوماً از نوشته های من یا هر خرِ دیگری( خربه معنای بزرگ متصور است)یک پیامِ واضح بگیری؟! (اولین قدم از فهم پُست مدرنیسم- تا همین میزان فهم را میخواستی خودت بفهمی باید سی و پنج تومن می دادی و به جلسه ی استاد دکتر سید فلان فلانی میرفتی و بعد هم البته تا آخر عمر تحت نظر مراقبت های پزشکی و غیرپزشکی، امنیتی و غیر امنیتی قرار می گرفتی) (قابلِ توجهِ دوستم آقای فلانی که در کتابخانه ی استاد شهیدی میخواست دویست صفحه کتابِ پست مدرنیسم را به من هدیه دهد! زهی خیال باطل!)

2- از خودت می پرسی چرا اینقدر پرانتز بکار برده؟ می خواهی پی نوشت هایت را کم کنی و کلامت را پیچیده تر کنی و ابداع و اختراعِ کلامی ات هم حفظ بشود و حرف اصلی ات را یکجور بفهمانی نمی توانی؟ بیا! یادبگیررر! (نیاز هم نیست به وبلاگِ شاعره ی مغروره ی پَست مدرنِ دائم الپریود خانم فلان فلانی بروی و با بدبختی این فن را ازش گدایی کنی آخرش هم به او بگویی بووس بووس بعد او هم آن حرف ها را به تو بزند. نکن برادر!)

!3و4- و حالا هم هی داری از خودت می پرسی چرا اینقدر گندگی می کند و راجع به این مزخرفاتش توضیح می دهد؟! برای اینکه بدانی این نوشته کاملاً فنّیست و آموزشی. برای آنانی که از سرتاسرِ جهان برایم نامه می نویسند و درخواست می کنند! کالسّــیلِ العارم!

ریز نوشت:

دوست تان دارم.





نوع مطلب : ایده آل های "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 21 تیر 1393 :: نویسنده : مجتبی اصغری

و سرانجام، خاک این "خاکِ پذیرنده " آیت الله فلانی که مسئولیتش زمانی به همین میزان پررنگ بود را به خود بلعید. رحمة الله علیه اِن کان اهلها که شیخنا ابوالقاسم قشیری در حقِ آن شهیدِ عشق و لاف زنِ عظما و عارف بالله و مایکل اسکوفیلدِ زمان، فرمودند " اگر مقبول بُوَد به ردّ خلق مردود نگردد و اگر مردود بُوَد به قبول خلق مقبول نگردد" و طریقتِ ما همواره بدین منوال بوده است که میان حق و باطل بلولیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقتِ ما، به حکمِ زَنادِقِه است رنجیدن! .علی ایّ حالٍ غرض از کلام اینست که سال هاااا پیش، کسی به اتهام مذاکره کردن با شیاطینِ انسی و جنّی به حکمِ قاضی فلانی - رضی الله -به حبسً الی الابد محکوم گشت تا دیگر کسی جرات نکند چه پشت پرده و چه احیاناً جلوی پرده! به کلّه اش بزند تا با جهانخوارانِ آدمخوارِ کثیف و رجس و خبیث حرفی بزند. تلگرامی بدهد. نامه ای بدهد و احیاناً سال ها بعد که علم پیشرفت کرد پیامکی بدهد یا ایمیلکی دریافت کند. حقاً که اگر اطرافیانِ فاسد و دنیاپرستِ امام نبودند و کارشکنی نمی کردند همانا می توانستیم با فریاد الله اکبرِ اّمّت سه فروند موشکِ اسکات به ایالات متحده ی کفر شلییییک کنیم و کاررا یکسره کنیم و برای همیشه جهان را از لوثِ وجودشان پاک کنیم.اما دریغ وهزارافسوس که نگذاشتند آن مارهای در آستین! فتامّل!. و سی و اندی سال از آن ماجرا گذشت و آن مرد جاسوسِ تبهکار که کماکان در ندامتگاهِ حسرت به سر می بَرَد در رخصتِ بیست روزه ی خود برای مداوای خود به بیمارستانی مراجعه می کند و از قضا متوجه می شود قاضی اش- رضی الله - که سی ساااال است به حکمِ او در ندامتگاه دائماً نادم می شود و آب خنک می نوشد درهمان بیمارستان بستری است و پای رو به قبله دارد. آن مرد چکار می کند؟ او به عیادتِ قاضی می رود .. این جا از معدود جاهایی است که مریدانِ مَرد و مریدانِ قاضی مشترکاً خشتک ها و جامه ها بدریدند و نعره ها بزدند و کذلک تمّت کلمة الحق علینا و انا کنا غافلین.

 

پی نوشت:

1- و خاک، خاک پذیرنده .. (فروغ)

2- تاریخ مایه ی عبرت نیست. چون هیچکس از تاریخ عبرت نگرفته است. تاریخ صرفاً برای ارضای حس کنجکاوی آدم هاست( نقل به مضمون-صادق زیباکلام)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 14 تیر 1393 :: نویسنده : مجتبی اصغری

 

.. خدایش بیامرزد که هرچه توانست کوشید و تکلیف خویش را انجام داد

 "امیرالمومنین علی" - طبری ج 4 ص 83

پی نوشت: نداریم!





نوع مطلب : ایده آل های "من"، تاریخ اسلام و ایران، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

"اِبی" در آن آهنگ معروفِ مشترک با "شادمهر" که شاعرش "یغما" بود،می خوانَد:

... رو دیوارِ اتاقش چند تا عکسه

هدایت، کافکا، فرخزاد

یه عکسِ خاتمی چندتا مَدونا

یه عکسِ تام کروز

یه عکسِ فیدل

براش مرده و زنده فرق نداره

همش دنبالِ قهرمان می گرده ..

......

از ماشین پیاده می شوم. مغزم فشرده شده و این آهنگ پیچیده است درونِ سَرَم. به سرعت وارد اتاقم می شوم.

شروع می کنم به سرعت اتاقم را برانداز کردن. مثلِ خُل ها. یکهو با خودم می خوانَم:

رو دیوارِ اتاقم چندتا عکسه!

امام، آقا، فروغ

یه عکس هاشمی، چندتا شهدا !

برام مرده و زنده فرق نداره

همش دنبال قهرمان می گردم ..

......

 

پی نوشت:

1- برایم دعا کنید .. شدیداً محتاجم .. اگر منعِ قانونی نداشت

مغزم را وازکتومی! می کردم. دیگر اینقدر تراوش نمی کرد.





نوع مطلب : ایده آل های "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 عمربن عبدالعزیز در سَرَم رژه می رود.ابن شهرآشوب در 143 اُمین صفحه از "مناقب آل ابی طالب" به این مضمون می نویسد عمربن عبدالعزیز در سال 87 از طرف خلیفه ولید بن عبدالملک، والیِ مدینه شد و شورایی فقهی متشکل از فقیهان برجسته ی شهر رسولِ خدا گردهم آورد. اما نسبت به علی بن الحسین-علیه السلام- و فرزندش محمد الباقر -علیه السلام، بی اعتنا بود ..

طبری در صفحه ی 216 از جلد پنجمِ تاریخش،می نویسد عمربن عبدالعزیز در زمان خلافتش،بر مقرری های شامیان که طرفدار بنی امیه بودند،ده دینار افزود ولی مردم عراق را به جرم آنکه به آل علی تمایل داشتند،از آن محروم کرد ..

تا ساعتِ سه ی شب دارم این مجموعه ی مقالات را می خوانم که یکهو خوابم می بَرَد. هوا کم کم دارد روشن می شود که از خواب می پَرَم. نماز را می خوانم. نمی دانم چرا این نماز گاهی اینقدر می چسبد! به خصوص زمانی که سوره ی محبوبم را در آن بخوانم: والعادیاتِ ضَبحا بلافاصله بعد از نماز عمربن عبدالعزیز به فکرم وارد می شود. یادم می آید که جایی خوانده بودم سالی که عمربن عبدالعزیز از طرف ولید، امیرالحاج بود اعمالِ حج را در عرفات غلط انجام داد! هرچقدر دنبالِ آن کتاب می گردم،پیدایش نمی کنم .. دوباره خوابَم می بَرَد.هیچکس مرا بیدار نکرده است. به ساعت نگاه می کنم ساعت از دوازدهِ ظهر گذشته است. خواهرک با خاله جانم رفته اند برای شنا. مادرم زنگ را میزند و به خانه بر می گردد.کلاس،خسته کننده بوده و بچه ها او را اذیت کرده اند .. به سرعت به دانشگاه می روم. با سرعتِ بالای 120.

در به در دنبالِ استاد مقاومت مصالح می گردم. واقعاً خسته شده ام. هنوز نمی دانم که این استاد می خواهد مرا بندازد یا نه. خودش قول مساعدت داده اما هرچه می گردم، از او خبری نیست.

 

ارادتم به حاج آقا بیشتر شده است. دوست دارم زمانِ بیشتری را کنارش بگذرانم اما نمی شود. در نهاد،خبرِ خاصی نیست جز رفت وآمدِ بسیجی هایی که تحسَبُهم جمیعاً و قلوبهم شتّی! اختلاف که اصلاً ندارند! تفاوتِ رای دارند! بنده هم طبق معمول در کارِ آدم بزرگ ها! دخالت نمیکنم. فقط نظاره گر هستم. مسعود و باصفا اندیشه هایی در سر دارند. با آنها همکاری نکردم گرچه دلم مالامال بود از شوقِ کنارِ آنها بودن. در این مدتِ مدید، به اندازه ی کافی تحقیر شده بودم. روحیه ی بازگشت به فعالیت های بسیج را ندارم. حتی اگر قرار باشد کار از بسیج مستقل باشد و نظارتِ سلطان بر آن تشریفاتی باشد.

به خانه بر می گردم. کمی در اینترنت سِرچ می کنم. خبرِ ازدواجِ نرگس محمدیِ ستایش! را با سامِ درخشانی می خوانم. تعجب دارد برایم. چند عکس هم از آنان منتشر شده است. نمی دانم چقدر درست است. انشاءالله مبارک باشد، اگر راست باشد!

با بی حوصلگی اخبار را نگاه می کنم. خانواده های شهدای هفتمِ تیر رفته اند به دیدارِ "آقا". در جمعیت،"علیرضا بهشتی" را نمی بینم. حال اینکه دیروز در دیدار با رییس جمهور حضور به هم رسانده بود! برای چند دقیقه به تفاوتِ علیِ مطهری با علیرضای بهشتی فکر میکنم. به نتایجی می رسم که به هیچکس مربوط نیست.

آخرش می گویم: سرِخُمِ مِی به سلامت، شکند اگر سبویی ..

از خانه بیرون می روم. فقط برای اینکه بیرون بروم! یعنی فقط برای اینکه در خانه نباشم. سَرَم درد می کند. راه می روم و با خودم هم حرف نمی زنم. به پارکِ سرِ خیابانمان می روم. پسری با شدت،دختری را بغل می کند و هر دو از خوشحالی جیغ می زنند! یکهو این شعر را با خودم زمزمه می کنم :

که می شود به رگ و پوست از تو تیغ کشید

که می شود به تو چسبید و بعد جیییییغ کشید

(مهدی موسوی)

روی صندلیِ پارک نشسته ام و باز دارم به چیزهایی فکر می کنم که نباید!. خاطراتِ گذشته مرا آزار می دهد و فکرِ آینده مرا هراسان میکند. به این فکر می کنم که "آواز دهل شنیدن فقط از دور خوش نیست" از نزدیک هم خوش است. خیلی چیزها را در ذهنم مرور می کنم. میخواهم گریه کنم. اما نه موقعیت اش را دارم و نه انگیزه اش را. فقط می دانم چیزی در من جمع شده است که باید با یک نیشتر خارج شود. سنگینم. پُرَم از حرف هایی که به هیچکس نگفته ام.آرام بلند می شوم و می خواهم به خانه برگردم. اما خیلی سنگینم. انگار جاذبه ی زمین به جای 9.81 شده است 81.9 !

بعد از نماز، بعد از شام، بعد از مسواک، بعد از پهن شدن روی زمین در کنارِ تختی که ترجیح می دهم روی آن نخوابم، دوباره عمربن عبدالعزیز از صدر اسلام به ذهنم رسوخ می کند. تصمیم می گیرم یکبار برای همیشه کار را یکسره کنم. قلم بدست می گیرم و خلاصه ی فکرم راجع به او را در جایی می نویسم. ذهنم آرام می گیرد گرچه هنوز در بابِ او تردید دارم.

 

پی نوشت:

1- یادم هست زهرا رجایی سروده بود: از صدرِ اسلامت همین بَس .. (باور کنید مصراعِ بعدی و قبلی اش را یادم نمی آید!)

2- برای صدمین باااار: از مضحکه ی دوست، تا سرزنشِ دشمن/ تاوانِ تو را می دهم اما به چه قیمت؟ (فاضل نظری)

 





نوع مطلب : ایده آل های "من"، خاطراتِ "من"، تاریخ اسلام و ایران، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 1 تیر 1393 :: نویسنده : مجتبی اصغری

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد

داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند

هم آغوشی با تو ، هم خوابگی چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

خاتون من
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم
یک بوسه
یک نگاه حتی ـ حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی



احمد شاملو





نوع مطلب : ایده آل های "من"، شعر و هنر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پرده ی اول

جلسه ی عجیبی بود. اتاقِ کوچکی که از آن خاطراتِ زیادی دارم. شورای مرکزیِ موقت با ریاست روح الله برای تعیین و تکلیفِ کانونِ حکمت تشکیل جلسه داده بود. از من هم دعوت کردند.حسن آقا و یار غارش،محمد هم بودند. سجاد و یک نفر دیگر نیز هم. وقتی قوّتِ اعضای جدید را دیدم، احساس کردم دیگر انگیزه ای برای کار ندارم. عقلانی عمل کردم. فضای جلسه را به این سمت بردم که نمی توانم فعالیت کنم. بچه ها به خصوص روح الله و حسن خیلی اصرار می کردند که من باید در کار بمانم. به حسن گفتم : "صدایمان" واحد نیست .. اما واقعاً نمی پذیرفت.گفت: من همیشه یکی از ایده آل هایم این بوده که با تو در کنار هم کار کنیم .. خداحافظی کردم و از جلسه بیرون رفتم .. زیر لب گفتم: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ .. با بغضی بزرگ بر گلو و زخمی بر سینه .. با قلبی که هنوز در "حکمت" جامانده بود ..

 

پرده ی دوم

غروبِ پنج شنبه. همه جلوی مسجد جمع اند. مرآت دارد زیارت عاشورا می خوانَد. من تنها در دفتر بسیج کنار پنجره ایستاده ام .. لامپ را خاموش کرده ام .. "مرگ بر آمریکا"ی حامد زمانی را بلند کرده ام و دارم اشک می ریزم ..این دوسالِ لعنتی مثلِ یک فیلم کوتاه از جلوی چشمم می گذرد .. مرورِ حرف های فلانی و فلانی و .. مرور رفتار فلان شخص و فلان آدم داشت جگرم را می سوزاند .. مرور اینکه از قافله عقب مانده ام،داشت مرا به احتضار می کشانید. بلند بلند گفتم: الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نَمونه ..بعد دوباره گریه کردم. یکهو "عمار" آمد داخل .. دید که برق ها را خاموش کرده ام و حالم خوب نیست .. از خیسیِ صورتم خجالت کشیدم .. چیزی نگفت و رفت ..

 

پرده ی آخر

پرده ی آخر را ده بار نوشتم و پاک کردم. کیبورد دارد خسته می شود از این نوشتن و پاک کردن های من .. پرده ی آخر را نمی توانم هیچجور بیان کنم. نمی توانم به کسی بگویم... به من، به تو، به ما، شما،ایشان .. پرده ی آخر خیلی مهیب است. خیلی سخت است.خیلی "درد" دارد .. اصلاً تجلی مازوخیسم است و این اصلاً به تو ربطی ندارد .. من خیلی خووب بلدم اشتباهاتِ خودم را جبران کنم .. من همه چیز را عوض خواهم کرد .."یاس" در گوشم می گوید: آدم همیشه در محدودیت ها ستاره می شه ..

 

پی نوشت:

به تخمِ ماهی ها ..

هزاران نهنگ می میرند  (علیرضا آذر)





نوع مطلب : خاطراتِ "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

کتی : ببین نازنین خانم! درسته که نیما دست و پاچلفتیه، بدریخته، صداش کلفته و این چیزها .. من حاضر بودم همه ی اینا را تحمل کنم و باهاش زندگی کنم اگر فقط اگر نصف اون اندازه ای که الان تو رو دوست داره، منم دوست داشت ..

"دیالوگی از قسمت آخر ساختمان پزشکان"

 

پی نوشت :

1- به حداقل ها راضی ام .. کاش نصف خیلی های دیگر بودم! و فهم این جمله خیلی .. خیلی .. سخت است! و تو چه می فهمی این جمله ها یعنی چه؟ .. فلاقتحم العقبة! و ما ادراک مالعقبة!





نوع مطلب : ایده آل های "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 5 خرداد 1393 :: نویسنده : مجتبی اصغری

خوشبختی
کم رنگ و کوچک بود
امّا بود
مثل ردّی صورتی بر یقه پیراهنت
جایی
که تنها دیگران می دیدند.

"لیلا کُردبچه"


 دیروز رفتم بالاشهر. یک زوجِ خوشبخت را که قرار است با هم ازدواج کنند،رساندم به محله ی شان.از بچه های دانشگاه اند.
"دختر"، به مادرش تلفن کرد و از طرفِ پسر هم سلام رساند. بعد گفت امروز کمی دیرتر میایم. میخواهیم با هم صحبت کنیم ..
تلفنش که تمام شد،با تعجب پرسیدم،الان دقیقا مشکل کجاست که ازدواج نمی کنید؟ پولدار که هستید! خانواده هایتان هم که مثل کوه پشت سرتان هستند و به این وصلت راضی اند! اهل درس و کمالات هم که هستید!  "دختر" گفت: پدرم ممکن است مخالفت کند .. همگی داریم نقشه می کشیم که هرجور شده شرایط را مهیا کنیم که یک وقت مخالفت نکندپیاده شدند .. ماشین من آرام آرام دور می شد و آنان آرام آرام می رفتند .. چه حسّ خوبی به من القا کردند .. پر از شور و تکاپو برای رسیدن به هم .. به قولِ یکی از دوستانم:"پر از عشقِ زمینی". آنها خوشبختند .. حتی اگر "خوشبختی"شان کم رنگ و کوچک باشد! جایی که تنها من می بینم ..


پی نوشت
1 :

مثل پیرمردهایی که جلوی خانه می نشینند،شده ام.
نشسته ام و خوشبختی های مردم را نظاره می کنم.
من از خوشبختیِ مردم،خوشحال می شوم ..
پول،امکانات، کار،درس، عشق زمینی و هوایی!،حوصله، اعصاب ..
زندگیِ مردم را "دید" می زنم!

پی نوشت 2 :
- می خواهم بروم قم، پیش مراجع تقلید .. پیشِ مفسّرین ..
بگویم: مصداقِ آیه ی اَخسرینَ اعمالا منم .. این را در تفسیرهایتان لحاظ کنید .. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : مجتبی اصغری

 

می دانم خیلی ها منتظرند بنویسم.

بی آنکه چیزی بگویند و یا نظری بدهند.

خیلی هایشان را خوب می شناسم و خیلی هایشان را هم نه.

"یرونَ مقامی و یردّون سلامی"

ای همه ی آنهایی که مرا دنبال می کنید

می خوانید و می شنوید

دوستتان دارم ...

از اعتدالِ خسته ی خود به اصولگرایی و اصلاح طلبیِ شما پناه می برم.

خوشا به حالِ شماها ..

خوشا به حالِ شماها که سیاست بلدید.

خوشا به حالِ شماهایی که زن و نامزد و دوست دختر و چیزهایی ازین قبیل دارید! ..

خوشا به حالِ شماهایی که پولدارید!

خوشا به حالِ شماهایی که درس می خوانید!

حتی رضااحسان پور می گوید: "خوشا به حالِ شماها که شاعری بلدید"

در عوض بدا به حالِ من ..

هیچ چیز ندارم. هرچه را هم داشتم، از دست دادم ..

 

پی نوشت:

- مجتبا کاندید نمی شوی ؟

حالا کاندید نمی شوی چرا کلاس ها را نمیایی؟

چرا شعر نمی گویی دیگر؟

چرا نماز جماعت نمی بینیمت؟

چرا نهاد کمتر میایی؟

مجتبا چته ؟ ..

-: (با لبخندی کوتاه) از من مایوس شوید.





نوع مطلب : خاطراتِ "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 30 فروردین 1393 :: نویسنده : مجتبی اصغری

این روزها کمتر حرف میزنم

کمتر شکایت می کنم

به قول آن شاعر: دلم اهل شکایت نیست

هیچوقت شکایت نکرده ام.

هیچوقت شکایت نکردم از آن روحانیِ بزرگواری که آن حرف ها را راجعِ من به آن شخص معلوم الحال زد

و من هنوز نمی دانم چرا آن حرف ها را زد

و آن روز واقعا روز بدی بود. مثل آهویی که از شکار فرار کرده در دانشگاه می دویدم.با بغض و با بهت.

و شخص معلوم الحال، که مثل رییس دولتِ سابق به صورت آدم نگاه می کند و دروغ می گوید، باز دروغ گفت.

همان روز مرا سوار ماشین خودش کرد. می خندید و دروغ می گفت. داشتم از بغض خفه می شدم

اما هیچوقت شکایت نکردم.

هیچوقت شکایت نکردم از فلان کس که یک سالِ تمام به من دروغ گفت. یک دلقکِ ریاکار

هنوز هم به پایش بیفتد به من و امثال من دروغ خواهد گفت. نمی دانم به کجا می خواهد برسد ؟ این تذهبون؟ ..

هیچوقت شکایت نکردم از دوستم که "میخواست برای من بمیرد" اما " کارد را بدبجور به استخوانم فرو کرد"

طوری که هنوز درد می کند جایش.

هیچوقت از او شکایت نکردم که این حرف ها و این کارها چیست؟ ..

حتی شب هایی که خیلی دلم شکسته بود ..

حتی روزهایی که همه مرا مسخره می کردند ..

هیچوقت شکایت نمی کنم که فلانی چرا از کنار من رد می شوی سلام نمی کنی؟ ..

حتی وقت هایی که خیلی دلم می شکند ..

هیچوقت نمی گویم لامصب چطور می شود مرا فراموش کنی در حالی که خودت می دانی

چطور برای آرامشت مایه گذاشتم

حالم خراب می شود

حتی خراب تر از زمانی که "حامد" ناخودآگاه دلم را می شکند و من فقط نگاه می کنم.

هیچوقت شکایت نمی کنم از ..

انگار دارد یادم می رود که من اهل شکایت نیستم

حواسم نیست. دارم شکایت می کنم.

من از "خدا" هم شکایتی ندارم.

 

پی نوشت:

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

(فروغ)





نوع مطلب : خاطراتِ "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 بهمن 1392 :: نویسنده : مجتبی اصغری

 

اردوی راهیانِ سالِ گذشته بود که در یکی از مناطق عملیاتی دو تا از بچه ها داشتند پرچم یا زهرا نصب می کردند. این پرچمِ جلویی که در تصویرِ زیر مشخص است را آنها نصب کردند .. همان موقع که داشتم می دیدم به خلوصشان غبطه خوردم اما چندان متوجهِ عمقِ موضوع نبودم .. حالا پس از یک سال برکاتِ آن کارِ خالص برای حضرت زهرا را در زندگی شان می بینم ..

پی نوشت:

بچه شیعه ها در جاهای حساسّ زندگی شان مستمسکی را دارند که هیچ دین و آیینی آن را ندارد،هیچ عرفان و فلسفه ای آن را ندارد، او زهرای دینِ محمّد است. امّ الائمة و المومنین است و شفیعه ی این امتِ خطاکار. او مادر است. می فهمی یعنی چه؟ مادر چطور به فرزندش محبت دارد؟ مادر چطور برای حال فرزندش بی قرار است؟ برای آینده ی فرزندش،برای درس فرزندش،برای کار فرزندش، برای بیماریِ فرزندش، برای اعمال فرزندش .. بعد جالبی اش هم این است که مادر هیچوقت بین فرزندهایش تفاوت نمی گذارد. نمی گوید آن فرزندم از این یکی خوشگل تر است یا آن یکی سیاه تر است یا این یکی، بیشتر به حرف من گوش می کند یا آن یکی کمتر به حرف من گوش می کند،این چیزها را نمی گوید. مادر دلش برای فرزند می تپد. مادر برای فرزند دعا می کند .. باور کن! چه شب هایی که مادر برای فرزندش گریه نمی کند .. میفهمی یعنی چه؟ فرزند هم همینطور. فرزند چه قدر مادری است؟ مخصوصاً پسرها. تمامِ هستی شان مادرشان است. خم به ابرویش بیاید، دلشان آشوب می شود .. لامصب میفهمی؟ مادر است. ناموس است. عصاره ی زندگی ات است.هر وقت کم می آورند سر می گذارند بر دامنِ مادرشان ..

ما شاید هیچی نداشته باشیم اما مادری داریم به نام حضرت زهرا (س) که مثل کوه پشت سرمان است .. تکیه گاه ماست ... امید ماست .. عشقِ ماست .. مونس و انیسِ تنهایی های ماست .. خط دهنده ی لحظات بحرانیِ زندگی مان است ..

 





نوع مطلب : عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 دو روز پیش،حاجی رضازاد (معاون دفتر نهادمون) خداحافظی کرد و رفت. رفت نهاد مرکز. این حدوداً یک سال و نیمی که در جوارشان بودم را یک لحظه در خاطر آوردم. برایم سخت بود. گریه کردم. منتظر یک جرقه بودم. گاهی وقت ها انبوهی از گریه درونت جمع می شود که نیاز به یک نیشتر داری تا خودت را خالی کنی. تا این غم درونت، گیر نکند. گریه کردم. بخاطر تمام روزهایی که رفت .. بخاطر تمامِ خاطراتی که با حاجی داشتیم .. بخاطرِ خودم که روز به روز تنهاتر می شوم ... بخاطر دو سه تا از دوست های کلاسم که بعد از کلی رفاقت من را فروختند به دنیاهای رنگارنگشان ... نمی دانم اما من را فراموش کردند. شماره ام را از شماره ی گوشی شان delete کردند. بخاطرِ مجتبا سبز، رفیق قریب الوجودی که دارد داماد می شود و نمی دانم اصلاً من را یادش می ماند یا نه .. بخاطر مسعود که درسش تمام شده است و دارد از دانشگاه می رود و همین دیشب طلب حلالیت فرستاد و اصلاً نمی داند " چه چنگی در جگر می افکند این درد" .

 

پی نوشت:

حالا این روزها به نوای سید ذاکر دل خوش کرده ام .. دلم کربلا می خواهد .. دلم شهادت می خواهد ..

آرزوهای خوب فقط مالِ آدم خوبا نیست.

 





نوع مطلب : خاطراتِ "من"، عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

در این دو سه روز هرچقدر سعی کردم در مقابل بی ادبی های اراذل و اوباش در فضای مجازی،نسبت به ساحتِ انقلاب و جمهوری اسلامی،بی تفاوت باشم نتوانستم! دستِ آخر زیرِ یکی از پُست ها که هزار! لایک خورده بود و چند صد کامنت علیه امام و انقلاب زیرِ آن نوشته بودند، عشقم نسبت به آرماااانم را علنی کردم. گرچه بعدش کلی فحش خوردم اما .. از خودم راضی ام





نوع مطلب : ایده آل های "من"، امام خمینی، عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 9 آبان 1392 :: نویسنده : مجتبی اصغری

تِزار،مردِ بدی بود که کِرم داشت

لعنت به اختراع کننده ی بمبِ اتم

تِزار، به بمبِ اتم چه ربطی داشت؟

لعنت به ماجرای عشقیِ عموتُم.

...

کلبه ی عموتُم که عاشقانه نداشت!

لعنت به آب های"نیلگونِ"وِنـیز

"نیلگون" که مالِ خلیجِ فارس بود

که خوابِ خلیفه با قصّه های کنیز.

...

اسلام، کنیز نداشـته اسـت اصلاً !

لعنت به پـول و فـتنه ی قـبض ها

توی طیّاره ای که گم شده بچه ی ..

"جودی فاستِر" در فیلمِ سـبزها.

...

سـبزها که فیلم نبوده اسـت کلاً !

فاحشه بود در فیلمِ راننده تاکسی

حالا برویم قُم به عروسیِ مختلطِ ..

دخــترِ خـاله ی با لباسِ ماکسی.

...

دخترِ خاله ای نبوده است کلاً !

لعنت به بدحجاب،به عطرُ و ماتیک!

کسی که آهنگ تند غربی خواند

رسید  به حلّ  تمرینِ اسـتا.. تیک

...

حلّ  تمرین که رپ  نمی خوانَد !

لعنت به اختراع کننده ی بمبِ اتم

خواستم تا همیشه جاودانه شوم

نمی شود دیگر! علیکُمُ السلام.طِبتُم!.

...

بگذار بگویی که عاشقم هستی!

فقط توی خواب! به خاطرِ ژلوفین!

سَرَم درد .. توی خوابِ من چه می گوید؟

امیرکبیر، توی حـمّامِ خونیِ فـین.

...

چند نیروی خودسَری بوده اند حتماً!

لعنت به شرق! به نرمشِ روس ها!

با روس ها که جنگ نداشته ایم اصلاً!

 بگذار تمام شود این کابوس ها.

...

بگو..بگو که عاشقم هستی تا ..

تمام شود این خواب و فکرهای پِرِس.

( بلند شو دوتا نون بخر .. وَ برو

درس بخوان! تو به معشوقه ات بِرِس!)

...

معشوقه ای نبوده است اصلاً !

لعنت به فکرهای عشقیِ مبتذلِ ..

خدا را بخوانیم تا اجابتمان بکند!

برای صیدی که ابتدای آن اَزَلِ ..

...

خواب؟ توهّمی نبوده است اصلاً!

لعنت به اختراع کننده ی بمبِ اتم

فقط  بیا. بگو که عاشقم هستی

یکبار، توی ماجرای عشقیِ عموتُم.

 

مجتبای تو ..

تهران- شبی مشکوک

 





نوع مطلب : شعر و هنر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 21 مهر 1392 :: نویسنده : مجتبی اصغری

 

دوباره به اطرافم نگاه می کنم تا دلم را به یک چیزی خوش کنم.پیدا نمی کنم.ولی آنقدر مغرور هستم که ناچار خودم را با خودم قسمت کنم.دیگر افسوس گذشته را نخواهم خورد.که استاد قمیشی!می گوید:(آزادترین فردی/وقتی که نگی ای کاش ..).به آینده هم اصلا فکر نمی کنم.هرچه پیش آید خوش آید!که امیرالمومنین علی می فرماید:(هرگز غم روزهایی را مخور که هنوز نیامده اند.)این نخستین باری است که این چنین از خودم صدای واحد! می شنوم.

و  شعر جدیدم تقدیم به ../خب کسی نبود تقدیمش کنم/تقدیم به خودم:

حراج می کنم خودم را میانِ بی پولی

برای ابد در شعرهایی که می لولی

نمونه ی کوچکی برای خلقتِ بعدی تان

چون موش های آبکشیده ی کشتِ سلّولی

غمباد گرفته ام از غمِ نبودنِ تو

 یک روحِ خسته ی آزمایشاتِ محلولی

تناسخِ زخمیِ ما درون عشقی که ..

بهم نرسیدنِ مثلِ شاخه های هذلولی

روزی که خدا اختراع کرده ریاضیات را

من صفر مطلقی ام میان اعدادِ معمولی

سربازِ وحشی ام که کشف ِحجاب می کند

قلم بمزدیِ در لحظه های مشمولی

شبیهِ عارفی ام که لاس می زند با تو

در آسمان چهارم! در روابطِ طولی

فیلسوفی ام  که با حکمتِ متعالیه اش

متعادل شراب می خورد توی کشکولی

شبیهِ راهبِ پیری ام که گناه کرده با..

تصاویرِ ناصوابِ قِدّیسِ معلولی

که گم شده ام باز مثل همیشه در ..

تمام کارهای ناگزیری که مشغولی

تو فعل مبهمی از زندگانی ام هستی

تو آن نهادِ همیشه محذوفِ مفعولی

یک شب تمام می کنم این بازیِ مسخره را

 تو  خالق و قاتل و مخلوق و  مقتولی

من مثلِ ربات های دیگرِ تو نبوده ام!

عشق! خدایا نگاه کن! تو مسئولی!

 





نوع مطلب : ایده آل های "من"، شعر و هنر، خاطراتِ "من"، عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 19 مهر 1392 :: نویسنده : مجتبی اصغری

لوسی : میدونی چرا (ماریَن) حاضر شد با اون کثافت (سِمیر) رابطه داشته باشه؟ ...

...

احمد: نه چرا؟

...

لوسی: چون شبیهِ  تو بود

....

 

دیالوگ های به یادماندنی

(گذشته-اصغر فرهادی)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 18 مهر 1392 :: نویسنده : مجتبی اصغری

امروز یکی از دوستام گفت : تو ویژگی های مثبتت رو از دست دادی

وفقط یک مغز متفکر برات مونده که امیدوارم این رو هم از دست ندی...

گفتم : آره .. من واقعا همه چیزمو از دست دادم.دینم،عقلم،احساسم،عزتم،درسم،پولم حتی عشقم

فروغ میگوید :

" ما هر آنچه را که باید از دست داده باشیم از دست داده ایم ..

ما بی چراغ به راه افتاده ایم .."

امشب از فضای مجازیِ ...بوک هم انصراف دادم.دی اکتیو کردم.

میخواهم یک مدت گم و گور باشم با خودم.

من خوبم! باور کن!.

 

پی نوشت :

تا اطلاع ثانوی میخواهم اصولگرایی،اصلاح طلبی و اعتدال

و فلسفه و عرفان و تفکیکیّات  و پلورالیزم دینی و این مسائل را کنار بگذارم.

ما را به این ها امید نیست .. شر مرسانند ..

 





نوع مطلب : ایده آل های "من"، خاطراتِ "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 11 مهر 1392 :: نویسنده : مجتبی اصغری

استاد سعید طوسی - خداحفظشان کند- معمولا بعد از جلسه ی مسجد،ما خودی ها ! را جمع می کردند و از هر دری سخن می گفتند.از خاطرات.از خطرات!.از موفقیت ها و شکست ها. یکی از مواردی که چند بار می گفتند و من هراز چندگاهی به یاد می آورم،می گفتند در تلاوت مثل "متولی عبدالعال" باشید.خلوص کامل و صد در صد.چشم ها را ببندید و صدا را رها کنید.به اینکه مخاطبین چه کسانی هستند یا تشویقشان چگونه است کاری نداشته باشید.

ای کاش زندگیمان،شبیه تلاوت متولی باشد.چشم هایمان را ببندیم و فقط برای رضا خدا کار کنیم.

پی نوشت:

سوره ی مریمِ متولی قیامتی ست در نوع خودش!.





نوع مطلب : ایده آل های "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 9 مهر 1392 :: نویسنده : مجتبی اصغری

"و از ملت امیدوارم كه عذرم را در كوتاهیها و قصور و تقصیرها بپذیرند.

و با قدرت و تصمیم اراده به پیش روند

و بدانند كه با رفتن یك خدمتگزار در سدّ آهنین ملت خللی حاصل نخواهد شد

كه خدمتگزاران بالا و والاتر در خدمتند.."

 

پی نوشت:

این تنها چیزی ست که مرا به ادامه ی زندگی و کارهایم امیدوار می کند.

خدمت .. خدمتگزاری..

 





نوع مطلب : ایده آل های "من"، امام خمینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 9 مهر 1392 :: نویسنده : مجتبی اصغری

حالا ما که هیبتی نداریم، ولی یکی از دوستانم آدمِ با جذبه ای بود .. زیاد هیبت داشت.

اما نمی دانم چرا  فرو ریخت.

به پرتگاهی سقوط کرد که بازگشتِ از آن،سخت به نظر می رسد. "انّ کیدَ کنَّ عظــــیم ..".

حقیقتش دلم برایش سوخت.اگر امثال من کاری انجام دهند کسی بیشتر از آن انتظار ندارد اما او واقعا حیف بود.

می ترسم از آدم ها .. از کارهایشان.. از عاقبتمان.





نوع مطلب : خاطراتِ "من"، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 8 مهر 1392 :: نویسنده : مجتبی اصغری

«ما همیشه به یاد شماها بوده ایم و صدماتی که شما در راه اسلام و مردم خورده اید نزد خداوند مأجور است و در تاریخ ماندگار، ملت ایران و همه انسان های وارسته نیز قدردان زحمات امثال شما بوده و هستند. امروز فضای بوجود آمده حاصل رنج ها و صدماتی است که امثال شماها متحمل شده و می شوند و امیدوارم هرچه سریعتر زمینه رفع حصر .. و آزادی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی با افتخار و عزت فراهم گردد.»

این ها بیانات کسی ست که خودشان نهضت امام را درک کرده اند و سالهاست که به شاگردی این مکتب افتخار می کنند.بیاناتی که در تماس تلفنی با مجرمین آزادشده ی امنیتی ایراد شد."فقیهِ بزرگوارِ پویا" که به حق از علمای اعلام و یاران دیرین امام به شمار می روند،متاسفانه این روزها برای کسانی دل می سوزانند که پشیزی برای راهِ همان امام،ارزش قائل نیستند.کسانی که عکس همان امام را می سوزانند و زیر پا لگد می کنند.حضرت آیت الله؛امروز برای کسانی دل می سوزانند که علیه همان جمهوری اسلامی شعار دادند.فقیه بزرگوار فاطمیه ها غوغا می کند، از شدت ارادتی که به زهرای اسلام دارند اما حالا دل می سوزانند برای فمنیست هایی که دشمن همان زهرا و راهِ زهرا هستند. اینها عجایب تاریخ نیست! باور کنید! اینها را باید به دقت بررسی کرد و عبرت گرفت.به قولی:فاعتبروا یا اولی الابصار.

بنده به شدت خواهانِ آنم که با توجه به فضای کنونی کشور و با توجه به وحدت و همدلی ایجاد شده در سایه  رهبری حکیمانه امامت امت و تدابیر رئیس جمهور محبوبم ،قلم عفو و رافت اسلامی بر مجرمین سیاسی کشیده شود و از خطاهای قابل اغماض تا آنجا که می شود،چشم پوشی شود اما گاهی مساله ی اصلی فراموش می شود.چیزی که بسیاری از خواص دچارش شده اند و متاسفانه کسانی که با بی عقلی خود کشور را تا لبه ی پرتگاه پیش بردند حالا امروز با ادعاهای دروغین از نظام طلبکار هستند.

داستان یوسف را به یاد آوردم!.یوسف را بردند و با پیراهنی که خون دروغین بدان آغشته بودند، برگشتند و گریه کنان! گفتند:

گرگ او را خورد...

"وَ جاءو علی قمیصه بِدَمٍ کَذِب"..

بعد به پدر اعتراض کردند و گفتند مقصر تویی که هیچ گاه به ما اعتماد نداشته ای،حتی اگر راست بگوییم!.

  





نوع مطلب : نقد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مجتبی اصغری
نویسندگان
نظرسنجی
در زندگیتان کدام مورد را ترجیح می دهید؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی